بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

دندون هفتم... و تمرین ایستادن

به نام خدا... به این میگن حس مادری.... پست قبل و که خوندی بردیا جونم.... از احوالاتت گفتم و اینکه فکر کنم داری دندون در میاری... امروز بعد از ظهر متوجه شدم که دندون هفتمت جوونه زده... بالا سمت چپ... از دندونای آ سیا... مبارکت باشه.... مطمئنا خیلی داری اذیت میشی.... نحمل کن مرد کوچک            دو سه روزی هست که خودت ...تنهای تنها... بدون کمک میایستی... چقدر هم بامزه ذوق میکنی و برای خودت دست میزنی... منم حسابی ذوق زده شدم... چیزی تا راه رفتنت نمونده....  اون روز که برسه من رسما از خوشحالی بال در میارم.... شایدم رفتم فضا... اما همچنان با ترس و احتیاط می ایستی... باید حتما نزدی...
31 تير 1391

بردیا مشغول دندون دراوردن...

به نام خدا... یه چند روزیه نمیدونم چرا اینطوری شدی جان مادر...  اشتها نداری... اصلا... عادت ندارم تو رو اینجوری ببینم این بی سابقه ست... بردیایی که معروفه به خوش خوراکی.... این روزا هیچی دوست نداره بخوره... فقط یه کم ماست میخوری... کمی هم دوغ....  گوارای وجودت مادر... چند روزه که سرت داغه.... یه گرمای یه نواخت....  اوضاع شکمت هم به هم ریخته.... غر میزنی و همش گردش میخوای.... اینا همه نشوندهنده ی اینه که یه دندون خوشگل تو راه داری....  به سلامتی... ولی همچنان عشق منی و دلبری میکنی از مامان و بابا...  کم کم داری اعضای صورتت رو میشناسی...  یه صدای خنده دار درمیاری و مثلا ما رو میترسونی... ما هم میلرزیم مث...
23 تير 1391

بردیا چلوندنی میشود

به نام خدا... بردیای بلا... قبلا هم گفته بودم که بعد از تولد یک سالگیت خیلی تغییر کردی ...  زبل شدی...  دغل شدی... دلقک شدی... با نمک شدی...  رقاص شدی... خواننده شدی... برای من یکی که دنیایی...  باور کن شبها که خوابیدی... بعد از کلی دردسر...  من بالای سرتم.... تو خوابی و من دست و پاهاتو ماچ میکنم...  دستا و پاهات  با اینکه  یه کم از اون لطافت نوزادی درومده ولی هنوزم کوچیک و بهشتی و بوییدنی و بوسدنیه . تو خوابی و من قربون صدقت میرم که خسته و کوفته دمر خوابیدی... خوردنی شدی... میدونی چرا؟  جدیدا وقتی صبحها از خوای بیدار میشی و من هنوز چشمام بسته است با هزار تا ادا و عشوه من...
12 تير 1391

یک سال و یک ماه و یک روز...

به نام خدا... جان مادر... بردیا جونم... این روزا خیلی بیشتر یادم می افته که باید خدا رو شکر کنم....  بالندگیت برام شیرینه.... بعضی وقتا یه شیرین کاری هایی میکنی...  که بعدش از خودم میپرسم که چرا تو رو دست کم گرفتم...  برام شیرینه...شیرینتر از همه ی عسلهای دنیا....  خدایا شکرت به خاطر بالندگی پیاپی بردیا... شکرت به خاطر به هم ریختگی همیشگی خونمون... شکرت به خاطر اثر دست و دهن بردیا روی همه ی میزها و شیشه های خونمون...                                &...
6 تير 1391
1